خب از کجا شروع کنم؟!
به قول جناب یاس از چی بگم برات؟!
بزارید از علیرضا شروع کنم.
یکشنبه با علیرضا رفتیم آمفی تئاتر که برای سال اولی ها گذاشتند.
آمفی تئاتر نمی دونم چیه ولی مثل همایش اینا بود.
یه عده آدم و استاد اومدند چرت و پرت گفتند و رفتند!
البته شیرینی ای که برای پذیرایی دادند خوب بود انصافا!
علیرضا توی سالن آمفی تئاتر بهم گفت که امروز(یعنی اون روز ،یازدهم) تولدشه.
می گفت خودش هم فراموش کرده و براش از طرف سیمکارت ایرانسل یا رایتل پیام تولدت مبارک اومده!
بهش تبریک گفتم و تصمیم گرفتم براش هدیه بگیرم.
آمفی تئاتر تموم شد و خواستیم برگردیم.
همون جا دوستان مدرسه ایم رو دیدم.جالبه که توی شهر غریب دوستان همشهری و همکلاسی ارزششون بالا میره!
با سعید و سروش( دوستان مدرسه ایم) سلام کردم و با سعید روبوسی کردم.سروش سرما خورده بود و ماسک زده بود.انشاالله هر چه زود تر خوب بشه(همه انشاالله)
خیلی زود و سه سوته ازشون جدا شدم و رفتم پیش علیرضا.
برگه ی بسیج پخش می کردند و من گرفتم و علیرضا نه!
اما هنوز پرش نکردم!
با علیرضا برگشتیم خوابگاه و من همش توی این فکر بودم که هدیه براش چی بخرم؟!
به مامانم پیام دادم و گفت که برو خرازی و یه چیزی که به نظرت خوبه برای دوستت بخر.
بعد از ظهر رفتم بازار که گوشیمو ریکاوری کنم و هم یه چیز مناسبی برای علیرضا پیدا کنم!
اما با خودم فکر کردم که چطوری باید هدیه رو به علیرضا بدم؟
من که روم نمیشه و خجالت می کشم.بعدشم هنوز دو روز بود باهاش آشنا شده بودم.رفیق شفیق که نبودیم خب!
برای همین گفتم بی خیال و چیزی نگرفتم.
از علیرضا خوشم میاد چون منطقیه.
البته متاسفانه منطقش خشکه!
یعنی دارای منطق انعطاف پذیر نیست و مثلا کلمات رو به صورت دقیق میگیره و بازه ای رو برای گرفتن منظور طرف در نظر نمی گیره!(البته تا جایی که من فهمیدم)
راستش اولش ازش خوشم می اومد چون همین طور که گفتم منطقیه.
اما حالا فهمیدم که بی ادب هم هست و من از آدم بی ادب خوشم نمیاد.
یعنی با حرف های بی ادبی(کم) که میزنه، ارزشش پیشم پایین میاد!
چون ادب برای من یک معیار ارزشه.
البته در کل بچه ی خوبیه!
بگذریم!
بزارید قضیه ی دکتر شدنم رو بهتون بگم.
پس چی فکر کردید! من یه پا دکترم برای خودم!
جریان دکتر شدنم از این جا شروع میشه که تو خوابگاه با بچه ها داشتیم درباره ی مدارک تحصیلی و لیسانس و فوق لیسانس و این که مشروط نشیم صحبت می کردیم که یه دفعه من پرسیدم اگه تا مدرک دکترا پیش برم اون وقت هم دکتر میشم هم مهندس؟!!!!!!!
همه ی بچه ها خندیدند و حالا از اون روز به شوخی بهم میگن دکتر!
یکی از بچه ها به اسم یاشار که بچه ی خیلی مذهبی و مودبیه و خیلی دوستش دارم هم بهم میگه دکتر!
و همچنین یکی از بچه ها به اسم ابوالفضل که خجالتی بودن رو ترکونده و یک میلیارد برابر من خجالتیه هم بهم میگه دکتر!
یکی نیست بگه حالا این دو تا رو کجای دلم بزارم!
البته من ناراحت نمیشم.فقط مشکل این جاست که توی بیرون هم دکتر میگن و خب خجالت میکشم.اگه تو خوابگاه بگن مشکلی نیست، فقط بیرون نگن!
خب حالا می خوام کمی از کلاس هامون بگم!
دوشنبه به کلاس فیزیک رفتیم.
من دیر سر کلاس رسیدم.
دلیلش هم این بود که نمی دونستم کلاسمون کجاست و همش در جست و جو بودم و از این و اون می پرسیدم تا این که رسیدم به کلاس و البته با چند دقیقه تاخیر.
از استاد اجازه گرفتم و وارد شدم.
نام استاد میثم بود. ببخشید، آقای میثم!
راستش بدم میاد بگم استاد.دوست دارم بگم معلم اما مجبورم نگم!
توی کلاس هم پسر بود و هم دختر.
طرف پسرا همش پر دیده میشد(ردیف اول رو چون قدم کوتاه بود ندیدم)
خواستم از طرف دخترا یه صندلی بردارم که ببرم طرف پسرا و استاد گفت بیا این جا!
و بچه ها خندیدند و ضایع شدم!
ردیف جلو صندلی بود و رفتم و نشستم.
این آقا میثم ما داشت از اخلاق و تلاش کردن و این چیزا حرف میزد.
در ضمن قاطی پاطی هم حرف میزد و از این در به اون در می پرید.
مثلا می گفت انیشتین رو اگه عقاب در نظر بگیریم، دکتر حسابی پشه هم نمیشه!
فکر کنم از این آدمایی بود که خارجی ها رو خیلی بزرگ و قوی میشماره و ایران رو ضعیف!
آخرش که حرفش تموم شد و نزدیک زنگ بود من پرسیدم" اجازه این حرفا رو برای چی الان دارید میگید؟"
همه زدن زیر خنده و استاد هم لبخند کوچولویی زد و گفت برای این که وقت رد بشه!
وقتی اومدیم خوابگاه بچه ها بهم گفتند که حرف بدی زدی و استاد ناراحت شد.این جوری نگو وگرنه تو رو پایان ترم می اندازه!!!!
اما من هر چی فکر می کنم به نظرم حرف بدی نگفتم که!
آخه اصلا منظور بدی نداشتم.بگذریم!
کتابی رو که آقا میثم معرفی کرده بود رفتم از کتابخونه گرفتم و با این که درسی نداده بود کمی پیش خوانی کردم.
کلاس بعدی مون ریاضی بود.استادش خانم قاسم آبادی بود.
همون اول بسم الله که اومد درس رو شروع کرد و پای تخته هم برد!
می گفت که لازم نیست چیزی بنویسید و جزوه رو بعدا از انتشارات بگیرید.
اما بعضی از بچه ها می نوشتند و من هم گفتم بنویسم!
چند خطی نوشتم و بعد گفتم ولش کن!
می گفت کسانی که بیان پای تخته مثبت می گیرن.با این که درسو همون جا یاد گرفتم اما برای پای تخته رفتن اضطراب داشتم و خدا خدا می کردم که منو نبره پای تخته.
خیلیا رو برد اما من رو خدا رو شکر نبرد.حالا برای مثبت گرفتن وقت زیاده!
انشاالله بعدا!
البته انصافا قشنگ درس می داد و جزوه اش رو از انتشارات گرفتم و جزوه ی خوبی هم داره.کتابی رو که معرفی کرد هم از کتاب خونه گرفتم.
فرداش هم که سه شنبه بود صبح رفتم کلاس اما اشتباهی رفتم!
چون کلاسمون در هفته ی فرد برگذار میشد و این هفته زوج بود و من زوج و فرد نمی دونستم چیه!
ساعت 12 تا 2 ظهر کلاس زبان انگلیسی داشتیم و رفتیم و چون ساعت 4 بعد از بعد ازظهر کلاس فارسی داشتیم همون جا توی دانشگاه موندیم.
همراهم علیرضا و سید احمد و یه پسر دیگه بودند.
نمازم رو تو دانشگاه خوندم و توی بوفه هم غذا(ساندویج همبرگر) خوردم.
ساندویجش اصلا مثل بیرون نبود و خیلی بد بود و تا آخر نخوردم!
با بچه ها توی محوطه نشستیم و کلی حرف زدیم و خوش گذشت.
بعدش هم که رفتیم کلاس فارسی.
یه استادی به نام آقای شکاکی بود.
اومد و کلی حرف زد و درس نداد.
همش چرت و پرت و حرف های بی ارزش می گفت به صورت قاطی پاطی.
خیلی هم حاشیه می رفت و موضوعش یک چیز نبود و از این حرف به اون حرف می پرید.
از ساعت 4 تا چهار و پنجاه و چهار دقیقه حرف زد و بعد کلاس تموم شد!
کمتر از یک ساعت.
کمی ناراحت شدم.
نه درس داد که بگیم خب درس بوده و مهمه و نه حرف مهمی زد و تا آخر هم وای نستاد و ما بخاطر پنجاه و چهار دقیقه ی بی ارزش اون همه توی دانشگاه منتظر موندیم!
با این که استاد فارسی بود اما می گفت که انگلیسی رو یاد بگیرید و تاکیید هم می کرد و نام بچه های کلاس رو معنی می کرد!
به بعضی از اسم ها که میرسید می گفت معنیش واضحه و می دونید و لازم نیست معنی کنم!
نام من رو معنی نکرد و کمی بهم برخورد.
ممکنه که اسم بعضی هامون واضح باشه اما وقتی داره تک تک و دونه دونه نام ها رو معنی می کنه، باید نام همه رو معنی کنه و این بی احترامی بی کسانی هست که نامشون معنی نمیشه، حتی اگه معنیش روشن و واضح باشه.
البته من معنی اسمم رو می دونم.
امیر=فرمانده، شاه، حاکم
حسین= خوب
بعدش تعطیل شدیم و اومدیم خوابگاه.
این شبا میریم مسجد و عزاداری امام حسین و سخنرانی و همین طور شام!
این شبا شام درست نمی کنیم!
خب دیگه، زیاد حرف نزنم.
همیشه نمی تونم درباره ی کلاس ها و اساتید بگم.این پست فقط برای این که تازه اومدم دانشگاه و آشنایی اینا بود خیلی توضیح دادم!
خداحافظ
خاطرات من و کلی چیز دیگه2...
ما را در سایت خاطرات من و کلی چیز دیگه2 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 8